عمری به جز بيهوده بودن سر نکرديم تقويم ها گفتند وماباور نکرديم
در خاک شدصدغنچه در فصل شکفتن مانيز جزخاکستری برسرنکرديم
دل درتب لبيک تاول زدولی ما لبيک گفتن را لبی هم تر نکرديم
حتی خِيال نای اسماعيل خود را همسايه با تصويری از خنجر نکرديم
بي دست وپاتر از دل خودکس نديديم زانروکه رقصی باتن بی سر نکرديم
مرحوم قيصر امين پور
سـلامی چو بـوی خوش آشـنايي/ بـدان مردم ديـده روشنـايي
درودی چـو نـور دل پارسـايان/ بـدان شمع خـلوتگه پارسـايي
نمی بينم از همدمان هيچ بـر جای / دلم خون شد از غصه ساقی کجايي
زکـوی مغان رخ مگردان که آنجا / فـروشند مفتـاح مشـکل گشـايي
عروس جهان گرچه در حد حسن است / ز حـد برمی برد شيـوه بی وفـايي
دل خسته من گرش همتی هست / نخواهد ز سنگين دلان موميايي
مـی صوفی افکن کجا می فروشند / که در تابـم از دست زهد ريـايي
رفيقان چنان عهد صحبت شکستند / که گويي نبوده است خود آشنايي
مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع / بسی پادشـايي کنـم در گـدايي
بياموزمت کيميـای سعادت / ز همصحبت بـد جدايي جـدايي
مکن حافظ از جور دوران شکايت
چه دانی تو ای بنده کار خدايي
