سـلامی چو بـوی خوش آشـنايي/ بـدان مردم ديـده روشنـايي
درودی چـو نـور دل پارسـايان/ بـدان شمع خـلوتگه پارسـايي
نمی بينم از همدمان هيچ بـر جای / دلم خون شد از غصه ساقی کجايي
زکـوی مغان رخ مگردان که آنجا / فـروشند مفتـاح مشـکل گشـايي
عروس جهان گرچه در حد حسن است / ز حـد برمی برد شيـوه بی وفـايي
دل خسته من گرش همتی هست / نخواهد ز سنگين دلان موميايي
مـی صوفی افکن کجا می فروشند / که در تابـم از دست زهد ريـايي
رفيقان چنان عهد صحبت شکستند / که گويي نبوده است خود آشنايي
مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع / بسی پادشـايي کنـم در گـدايي
بياموزمت کيميـای سعادت / ز همصحبت بـد جدايي جـدايي
مکن حافظ از جور دوران شکايت
چه دانی تو ای بنده کار خدايي
نوشته شده توسط باوفا در 86/06/15 ساعت | لینک ثابت |

