تبليغاتX
:::: بولود ::::

سـلامی چو بـوی خوش آشـنايي/ بـدان مردم ديـده روشنـايي

درودی چـو نـور دل پارسـايان/ بـدان شمع خـلوتگه پارسـايي

نمی بينم از همدمان هيچ بـر جای / دلم خون شد از غصه ساقی کجايي

زکـوی مغان رخ مگردان که آنجا / فـروشند مفتـاح مشـکل گشـايي

عروس جهان گرچه در حد حسن است / ز حـد برمی برد شيـوه بی وفـايي

دل خسته من گرش همتی هست / نخواهد ز سنگين دلان موميايي

مـی صوفی افکن کجا می فروشند / که در تابـم از دست زهد ريـايي

رفيقان چنان عهد صحبت شکستند / که گويي نبوده است خود آشنايي

مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع / بسی پادشـايي کنـم در گـدايي

بياموزمت کيميـای سعادت / ز همصحبت بـد جدايي جـدايي

مکن حافظ از جور دوران شکايت

چه دانی تو ای بنده کار خدايي

نوشته شده توسط باوفا در 86/06/15 ساعت | لینک ثابت |