:::: بولود ::::
ريشه ي عشق جواني با ياد خدا سبز است
یک روز
عربی ازبازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراک
پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش
آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد !
هنگام
رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده
کردی وباید پولش را بدهی !!!
مردم جمع
شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را
دید که از آنجا میگذشت از بهلول تقاضای قضاوت کرد
...
بهلول به
آشپز گفت آیا این مرد از غذاي تو خورده است؟
آشپز گفت
نه ولی از بوی آن استفاده کرده است.
بهلول
چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد
وبه زمین ریخت وگفت : ای آشپز صداي پول را تحویل
بگیر.
آشپز با
کمال تحیر گفت :این چه قسم پول دادن است؟
بهلول
گفت مطابق عدالت است : کسی که بوی غذا را بفروشد
در عوض باید صدای پول دریافت کند ! مناجاتي كه استاد شجريان در مثنوي افشاري مي خوانند نيز براي گوش هاي
روزه دار در هنگام افطار كاملا آشنا و صميمي است . اين قطعه با اشعار
محمدجلال الدين رومي ( مولانا ) و از مثنوي معنوي مي باشد . اين دهــان بستي دهــاني باز شـــد مثنوي معنوي - مولوي صبح بیتو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد بیتو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد بیتو میگویند تعطیل است کار عشقبازی عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد جغد بر ویرانه میخواند به انکار تو اما خاک این ویرانهها بویی از آن گنجینه دارد خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد روی آنم نیست تا در آرزو دستی برآرم ای خوش آن دستی که رنگ آبرو از پینه دارد در هوای عاشقان پر میکشد با بیقراری آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد ناگهان قفل بزرگ تیرگی را میگشاید آنکه در دستش کلید شهر پر آیینه دارد چند صباحی است که شبکهای با عنوان «فارسی1» در ماهواره، سریالهایی را
پخش میکند که واقعیت نشان میدهد، تماشاگران بسیاری را به خود جلب کرده
است. تماشاگرانی که به دلیل نوع سریالها، اغلب اعضای خانوادهها هستند و
به صورت مستمر این سریالها را تعقیب میکنند. مسئولان شبكه ماهوارهای غیر اخلاقی فارسی 1، در تلاش برای
نفوذ بر فرهنگ خانوادههای ایرانی، قصد دارند آن را توسعه دهند. در همین حال به گفته كارشناسان ، مسئولان فارسی 1 می كوشند با فرهنگ
سازی غلط و عادی سازی مسایل غیر اخلاقی در جامعه مسلمان و متمدن ایران
بنیان خانواده را در ایران متزلزل كنند. رابرت مرداك صاحب فارسی وان یهودی استرالیایی الاصل به سلطان شیطانی
رسانه ها معروف است وی 60 شبكه تلویزیونی به 13 زبان مختلف دارد و از صهیونیست های قدرتمند
دنیا به شمار می رود. ترویج خانواده های بی سامان و لجام گسیخته ، ترویج و عادی جلوه دادن
خیانت خانوادگی ، بی اهمیت جلوه دادن احترام به والدین ، عادی جلوه دادن
رابطه خارج از ازدواج ، هویت زدایی از مفهوم خانواده به عنوان كوچكترین
واحد اجتماعی مستقل و مؤثر ، عادی جلوه دادن سقط جنین برای دختران ، تعصب
زدایی از كانون خانواده و ترویج بی تفاوتی نسبت به حریم خانواده ، ترویج
مفهوم زندگی با دیگران به جای ازدواج ، ترویج فمینیسم و كم رنگ كردن نقش
مرد ، مخدوش كردن رابطه فرزندان در خانواده ، ترویج خشونت در جوانان و
نوجوانان از طریق پخش موزیك ویدئوهای خاص ، پی ریزی و ایجاد آمادگی ذهنی
تفكر شیطان پرستی در نوجوانان و جوانان را از موضوعات این شبكه است . به نظر می رسد با توجه به هشدارهای مكرر رهبر انقلاب در خصوص جنگ نرم و
تهاجم فرهنگی مقابله با این هدف ضد فرهنگی عزم هوشمندانه مسئولان كشور از
جمله نهادهای فرهنگی و هنری متعهد را می طلبد. در همین حال مهندس ضرغامی رئیس سازمان صدا و سیما دیروز در حاشیه نشست
جمعیت ایثارگران انقلاب اسلامی ، با اشاره به مسئولیت خطیر رسانه در حفظ
وحدت ملی و استمرار پیوستگی آحاد جامعه از همه دلسوزان جامعه به ویژه
نخبگان حوزوی و دانشگاهی خواست با درك بیشتر این مسئولیت از همكاری و
همراهی لازم دریغ نورزند . ابتدا، نمايي از جاييكه معلوم نيست كجاست، اما هر جا هست ايران است. يك
موسيقي تلفيقي كه بيشتر به موسيقي سنتي شباهت دارد، با ريتم ملايمي آغاز مي
شود. روي بند رختي، چند روسري پهن است. چيزي شبيه يك هاله نور به رنگ آبي
در قاب تصوير اين سو و آن سو مي رود. منبع بخشی از مطالب : تابناک گرایش به جامعهگریزی، تنوعطلبی جوانان، مسئولیتگریزی، ترس از طلاق و
شکست در زندگی آینده، ترس از خیانت همسر، رواج مردسالاری و زنسالاری و
رقابت بین آنها، مهمترین دلایل اجتماعی هستند که تمایل جوانان را به ازدواج
کاهش میدهند. «قسمت اول» یكى از اظهارات فریبندهاى كه بسیار شنیده مىشود اینست كه: «عقیده هركس براى
خودش محترم است». از آنجا كه امروز در سراسر جهان حاكمیت با فرهنگ و نظام ارزشى
«غرب» است، این گفته بصورت یك اصل محكم لایتغیر و معیار مطلقى مطرح مىشود كه واجب
الاتّباع است و جاى هیچگونه تردیدى در آن وجود ندارد. امّا براستى آیا «عقیده هركس
براى خودش محترم است»؟ آیا هركس اجازه دارد كه هر عقیدهاى داشته باشد و هیچ حقّ
اعتراضى نیز نسبت به او وجود ندارد؟ پیش از بحث در اطراف حقیقت و یا بطلان این نظر، باید گفت كه این اصل از اركان
اصلى نظامِ ارزشى خاصّى است كه حكومت «دموكراسى» بر آن بنا شده است و متأسّفانه در
این عصر، از آنجا كه همه كره زمین در تسخیر تمدّن معاصر غرب قرار دارد، نه تنها تا
پیش از پیروزى انقلاب اسلامى هیچ كس جرأت و قدرت مخالفت با این معنا را در خود
نمىیافت، بلكه «اصول دموكراسى» بمثابه معیارهاى مطلقى بود كه همه فرهنگها و
مكاتیب غیرغربى را با آن مىسنجیدند. و اینگونه، «تمدّن غرب» و نظام ارزشى متناسب
با آن، امروزه از «اصالتى» برخوردار است كه پیش از «رنسانس» از آنِ «كلیسا» بود. «خودباختگى» بشر امروز تا بدانجاست كه حتّى در منطقه اسلامى و بعضاً در ایران،
بویژه در نزد روشنفكران و تحصیل كردههاى دانشگاه، احكام اسلام تا آنجا اعتبار دارد
كه با «معیارهاى مطلق تمدّن معاصر غرب» مخالفتى نداشته باشد و چه بسا كه عدّهاى از
متفكرین نیز از سر خود باختگى و شیفتگى نسبت به تمدّن معاصر غرب، به تبیین معارف
اسلام براساس دستاوردهاى تجربى و یا حتّى به انطباق «آیات قرآنى» با «محصولات
تكنیكى» تمدّن مغرب پرداختهاند و این سرطان دردناكى است كه متأسفانه حتّى به رگ و
ریشه و پیكره برخى «تألیفات مذهبى» نیز سرایت كردهاند [اشاره بیشتر به این مطلب را
به مبحث دموكراسى وا مىگذاریم]. البته در همین جا باید گفت كه اسلام تنها خطر جدّى و حتمى است كه پایههاى
اعتقادى تمدّن شیطانى معاصر بشر را تهدید مىكند، و اكنون با آنكه جز مدّت كوتاهى
از پیروزى انقلاب اسلامى در ایران نمىگذرد، مقابله و معارضه اساسى و ریشهاى آغاز
شده است، تا آنجا كه در همه دنیا - و حتّى برخى كشورهاى اسلامى - طرفداران انقلاب
اسلامى و پیروان حضرت امام امّت را «بنیادگرا» مىنامند. البته ما مىدانیم كه
انقلاب اسلامى نهایتاً تحقق همان حقیقتى است كه در هزار و چهارصد سال قبل، نهضت
اسلامى صدر اوّل را نتیجه داده است. حضرت امام امّت نیز چیزى جز اسلام نمىگویند و
آنچه بنام «خطّ امام» مشهور است وجهه سیاسىِ نظام اعتقادى اسلام مىباشد كه در بیان
قرآن به «صراط مستقیم» تعبیر شده است. و امّا اگر آنان ما را «خمینیست» و
«بنیادگرا» مىنامند دچار اشتباه نیستند، امّا فقط ظاهرى از حقیقت را دیدهاند
(یعلمون ظاهراً من الحیات الدّنیا و هم عن الآخرةِ غافلون)؛ حال آنكه معادلِ حقیقى
این تعبیرات اینچنین است: «خمینیست (پیرو امام خمینى) یعنى «مسلمان حقیقى» و «حزب
اللَّه»، و «بنیادگرا» یعنى «انسان مكتبى». ظن «بنیادگرایى» درباره ما از آنجاست كه
«انسان مكتبى» همواره سعى مىكند اعمال خویش را از متنِ اصیل اعتقادات خویش استخراج
نماید و خود را تماماً براساس نظام اعتقادى اسلام بسازد و این نظام نیز مبتنى بر
حقایقى است كه از هزار و چهارصد سال پیش تا به امروز ثبات خویش را حفظ كرده و
تغییرى در آن حادث نگشته است [عدم تغییر در اصولِ اعتقادى ما به این مطلب برمىگردد
كه «حقّ» خارج از ما داراى واقعیتى است ثابت و مبتنى بر اصول لایتغیر كه در بیان
قرآن با تعبیر «سنةاللَّه» آمده است: وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبدیلاً / و
یا تَحویلاً(21)]. مطلبی میخوندم که بسیار متاثر شدم : در نیویورک، بروکلین، در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای
مدرسه مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی بود، پدر یکی از این بچه ها
نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود... او با گریه گفت: کمال
در بچه ی من "شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه ی
من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه
چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه ی بچه ها بیاد بیاره. کمال خدا در
مورد شایا کجاست ؟! افرادی که درجمع بودند شوکه و اندوهگین شدند ... اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو
خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...اولین توپ که
پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد!
دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بینالمللی "دستهای کوچک دعا" است.این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار میشود و دعاهای بچههای
دنیا را جمع آوری میکند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه اهدا می شود. دعاهایی که میخوانید از بچههای ایران است. لطفاً آمین بگوئید
آرزو دارم
سر آمپولها نرم باشد! (تاده نظربیگیان / ۵ ساله) خدای
مهربانم! من در سال جدید از شما میخواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی
تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)
بسم الله
الرحمن الرحیم. خدایا! از تو میخواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند.
آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه میخورد و میگوید کی کارت پایان خدمت میگیری؟
(حسن ترک / 8 ساله) ای خدای
مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا میکنم. از تو میخواهم
بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاهها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از
او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را میخواهم میگوید بازار آرایشگاه خوب
نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله) خدای
عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام
صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله) خدایا! یک
جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر رهگوی / 7 ساله) خدای
عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان
مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله) آرزوی من
این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدیهایی
را که من جمع میکنم از من میگیرند و به بچه آنهایی میدهند که به من عیدی میدهند!
(سحر آذریان / ۹ ساله) ای خدا!
کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم!
(شاهین روحی / 11 ساله) خدایا!
کاری کن وقتی آدمها میخوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله) خدا جون!
تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا میکنم در سال جدید به این سؤالم
جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله) خدایا! یک
برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله) ای خدا!
کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله) خدایا! در
این لحظه زیبا و عزیز از تو میخواهم که به پدر و مادر همه بچههای تالاسمی پول
عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب
سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانهیمان مانند بچههای سالم پروانه بگیریم و
از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله) دلم میخواهد
حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژلهای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله) خدایا!
شفای مریضها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچکس
نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله
داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله) خدایا!
دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله) خدایا!
تمام بچههای کلاسمان زن داداش دارند از تو میخواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا
فراهانی / 11 ساله) ای خدای
مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات
نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم میرسم. خدایا دعای مرا قبول
کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله) ای خدای
مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش میکنم کاری کنی که شبی او
را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله) خدایا
ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس
کنم و معلممان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله) خدیا! دعا
میکنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند!
(فاطمه یارمحمدی / 11 ساله) ای خدا!
من بعضی وقتها یادم میرود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من
بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله) خدای
عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونهها را میزدیم و فرار میکردیم. خدایا
منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو
نمیکنم! (دلنیا عبدیپور / 10 ساله) آرزو دارم
بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند.. آن وقت آنها هم میفهمیدند
که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمیگرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله) خدایا!
برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6
ساله) خدایا! میخورم
بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله) خدایا! من
دعا میکنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک
مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله) من دعا میکنم
که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)
خدای قشنگ
سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمیخواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال
جدید دعا میکنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10
ساله) اگر دل
درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول میزنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من
آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله) خدای
مهربان! من یک جفت کفش میخواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا!
(رویا میرزاده / 7 ساله) خدایا! من
یک دوستی دارم که پدرش کار نمیکند فقط میخوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک
کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما..
(لیلا احسانی فر / 11 ساله) در
یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده: "هزاران
نفر برای باریدن باران دعا میکنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمههایش
سوراخ است." پیش از اینها فکر میکردم خدا خانه
ای دارد کنار ابر ها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی
از الماس خشتی از طلا پایه های برجش از عاج و بلور بر
سر تختی نشسته با غرور ماه برق کوچکی از از تاج او هر
ستاره پولکی از تاج او اطلس پیراهن او آسمان نقش
روی دامن او کهکشان رعد و برق شب طنین خنده اش سیل و
طوفان نعره ی توفنده اش دکمه ی پیراهن او آفتاب برق
تیر و خنجر او ماهتاب هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچ
کس را در حضورش راه نیست پیش از اینها خاطرم دلگیر بود از
خدا در ذهنم این تصویربود آن خدا بی رحم بود و خشمگین خانه
اش در آسمان دور از زمین بود ،اما میان ما نبود مهربان
و ساده و زیبا نبود در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی
هیچ معنایی نداشت هر چه میپرسیدم از خود از خدا از
زمین از اسمان از ابر ها زود می گفتند این کار خداست پرس و
جو از کار او کاری خطاست هر چه می پرسی جوابش آتش است آب
اگر خوردی جوابش آتش است تا ببندی چشم کورت می کند تا
شدی نزدیک دورت میکند کج گشودی دست ،سنگت می کند کج
نهادی پا ی لنگت می کند تا خطا کردی عذابت می دهد در
میان آتش آبت می کند با همین قصه دلم مشغول بود خوابهایم
خواب دیو و غول بود خواب می دیدم که غرق آتشم در
دهان شعله های سرکشم در دهان اژدهایی خشمگین بر
سرم باران گرز آتشین محو می شد نعره هایم بی صدا در
طنین خنده ی خشم خدا … نیت من در نماز ودر دعا ترس
بود و وحشت از خشم خدا هر چه می کردم همه از ترس بود مثل
از بر کردن یک درس بود … مثل تمرین حساب و هندسه مثل
تنبیه مدیر مدرسه تلخ مثل خنده ای بی حوصله سخت
مثل حل صد ها مسئله مثل تکلیف ریاضی سخت بود مثل
صرف فعل ماضی سخت بود تا که یک شب دست در دست پدر راه
افتادیم به قصد یک سفر در میان راه در یک روستا خانه
ای دیدیم خوب و آشنا زود پرسیدم پدر اینجا کجاست گفت
اینجا خانه ی خوب خداست گفت اینجا می شود یک لحظه ماند گوشه
ای خلوت نمازی ساده خواند با وضویی دست ورویی تازه کرد گفتمش
پس آن خدای خشمگین خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟ گفت
:آری خانه ی او بی ریاست فرشهایش از گلیم و بوریاست مهربان
و ساده و بی کینه است مثل نوری در دل آیینه است عادت
او نیست خشم و دشمنی نام او نور و نشانش روشنی خشم
نامی از نشانی های اوست حالتی از مهربانی های اوست قهر
او از آشتی شیرینتر است مثل قهر مهربان مادر است دوستی
را دوست معنی می دهد قهر هم با دوست معنی می دهد هیچ
کس با دشمن خود قهر نیست قهری او هم نشان دوستی ست تازه
فهمیدم خدایم این خداست این خدای مهربان و آشناست دوستی
از من به من نزدیکتر از رگ گردن به من نزدیکتر آن
خدای پیش از این را باد برد نام او راهم دلم از یاد برد آن
خدا مثل خیال و خواب بود چون حبابی نقش روی آب بود می
توانم بعد از این با این خدا دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا می
توان با این خدا پرواز کرد سفره ی دل را برایش باز کرد می
توان در بارهی گل حرف زد صاف و ساده مثل بلبل حرف زد چکه
چکه مثل باران راز گفت با دو قطره صد هزاران راز گفت می
توان با او صمیمی حرف زد مثل
یاران قدیمی حرف زد می
توان تصنیفی از پرواز خواند با الفبای سکوت آواز خواند می
توان مثل علف ها حرف زد با زبانی بی الفبا حرف زد می
توان در باره ی هر چیز گفت می توان شعری خیال انگیز گفت مثل
این شعر روان و آشنا تازه فهمیدم خدایم این خداست این
خدای مهربان و آشناست دوستی از من به من نزدیک تر از
رگ گردن به من نزدیک تر قیصر امین پور
كـو خـورندهي لــقمـه هاي راز شـــد
لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب
ســـوي خوان آسـمــاني كن شـــتاب
گـر تــو اين انبان ز نـان خــالي كـــني
پـر زگـــوهــــر هـــاي اجــــلالي كـــني
طــفل جـان از شـير شــيطان بــاز كن
بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلك انـــباز كــن
چند خوردي چرب و شيرين از طـعــام
امـــتحـــان كــن چـــند روزي در صــيام
چــند شــب ها خواب را گشتي اسير
يــك شـــبي بــيدار شــو دولـــت بـگير
آهسته سر و كله چند جوان پيدا
مي شود. يكي دختري است با روسري، اما آستين كوتاه كه دارد رخت پهن مي كند؛
ديگري پسري جوان كه سرگرم كار است؛ باد مي زند و موهاي دختري از پشت روسري
ريخته اند بيرون و تكان مي خورند، روسري ها هم همينطور. پسر جوان حواسش
به روسريهاست. ضرب موسيقي بيشتر مي شود، اما همچنان آرام است. از اين جا
يك دختر افغاني جوان هم توي تصوير ديده مي شود. بعد از او دخترهاي جوان
ديگري هم مي آيند. همه روسري دارند، اما «يك جورهايي» به دوربين نگاه مي
كنند. نماها بستهتر مي شود روي صورت دخترها. يكيشان رژ لب را برمي دارد و
آرايش ملايمي مي كند. كنار پنجره ايستاده. پنجره باز مي شود و همان نورهاي
آبيرنگ پراكنده در تصوير مي روند و روي لوگوي شبكه، آرام مي نشينند. ريتم
موسيقي عوض مي شود، اما همچنان شرقي است. «فارسيوان، هميشه آشنا»
اين
يكي از تيزرهاي تبليغاتي شبكه فارسي1 است. همهچيز نشان مي دهد كه قرار
نيست اين شبكه، حرف نامتعارفي بزند. فقط كمي متفاوت است و رنگ و لعاب
جواني دارد. داستان فارسيوان از اين جا شروع مي شود، اما جور ديگري ادامه
پيدا مي كند. حالا در اين شبكه آن چه موج مي زند نماها و تصاويري است كه
بيشتر حول و حوش روابط جنسي مي چرخد. نكته ظريف اينجاست كه فارسيوان،
جوينده اين تصاوير را تشنه از لب آب باز مي گرداند تا بار ديگر به اميد
تكرار همان ها پاي گيرنده بنشيند. اما اين شبكه اين روزها بيشتر چه چيزي
نشان مخاطبانش مي دهد؟ اين گزارش تلاشي است براي پاسخ به اين سئوال...
با
سريالي شروع مي كنيم كه اگر چه پخشش در فارسيوان تمام شده، اما حرفش هنوز
بين خيلي ها هست و مي تواند بهعنوان تيپ كارهاي موردعلاقه اين شبكه مورد
توجه قرار بگيرد؛ «ويكتوريا» اگرچه يك زن كلمبيايي است، اما انگار جوري
انتخاب شده كه بيشباهت به زنان ايراني نباشد. در قسمت هاي اول، او را زني
وفادار مي بينيم كه حواسش به زندگياش هست. از فرزندانش بهخوبي مراقبت مي
كند و همسرش را دوست دارد. اما درست وقتي كه همهچيز خوب پيش مي رود، او
متوجه مي شود كه شوهرش با زني ديگر رابطه دارد. ويكتوريا كه سن و سالي هم
دارد، مقابله به مثل مي كند و با مرد ديگري دوست مي شود. البته داستان فيلم
تأكيد دارد كه قصد ويكتوريا مقابله به مثل نيست و او فقط دارد به عشقش مي
رسد، همين! اين داستان البته ماجراهاي ديگري هم دارد؛ دختر بزرگ ويكتوريا
پس از رابطه با دوست پسرش باردار ميشود و دختر كوچك او هم مورد تجاوز مردي
قرار ميگيرد. پسر ويكتوريا هم از غافله عقب نميماند و بعد از آشنايي با
دوست مادرش، با او رابطه برقرار ميكند. فرزندان ويكتوريا رابطه نامشروع را
مانند نوشيدن چاي در يك شب سرد زمستاني ميدانند و اين همه ماجرا نيست...
همسايه
ها
همسايه ها عنوان يكي ديگر از پرآوازهترين مجموعه هاي فارسيوان
است. اصل داستان كمي پيچيده و تركيبي از زندگي چند زن و مرد است كه هر كدام
هم زمان معشوقه يكي ديگر است و مي خواهد با ديگري ازدواج كند. شخصيت اصلي
داستان وقتي مي خواهد با زني كه تصادفي با او آشنا شده ازدواج كند، متوجه
مي شود كه او با رييسش رابطه دارد. اين آقاي رييس همزمان معشوقه ديگري دارد
كه رابطهاش به هم مي خورد و راننده تاكسي كه قهرمان داستان باشد او را
سوار مي كند و نتيجهاش مي شود رابطه اين دو نفر. اساس اين داستان بر رابطه
هاي نامشروع و خيانت به همسر است و هر لحظه ممكن است كسي از راه برسد و
داستاني ديگر و عشقي ديگر...
همسر من بينظيره
اين يكي، داستان
زني است كه با مردي كودن و بيكار ازدواج كرده. او از اين ازدواج پشيمان
است. تصميم مي گيرد براي اين كه خودش را مثل يك شاهزاده و آدم موفق نشان
دهد، كاري كند كه شوهرش موفق شود. در نتيجه هر كاري براي موفقيت همسرش
ميكند. او حتي به پاي ديگران ميافتد و التماس ميكند كه همسرش را استخدام
كنند. سايت فارسيوان در توضيح اين سريال نوشته: «او از تمام جذابيت ها و
قابليتهايش استفاده ميكند تا اينكه موفق ميشود براي شوهرش شغلي دست و
پا كند.» و دقيقا از تمام جذابيتهايش هم استفاده مي كند! نام اين مجموعه
اگرچه نشان مي دهد كه فردي همسرش را دوست دارد و او را بينظير مي داند،
اما در پس داستان، چيزي جز رابطه قبل از ازدواج و خيانت زن و شوهر به هم
وجود ندارد.
دارما و گريگ
دارما دختري است كه بيننده بعد ها
متوجه مي شود فرزند يك رابطه نامشروع است. او مربي يوگا و هميشه شاد و
سرخوش است. دارما با گريگ كه روحيه كاملا متفاوت دارد، ازدواج مي كند. او
يك وكيل است و بر عكس دارما آرام بهنظر مي رسد. اختلاف نظر اين زن و شوهر
مبناي اتفاق هاي داستان است. مثلا اين كه دارما معتقد است انسان بايد به
غريزههاي طبيعياش اعتماد كند و راههاي لذت بردن از زندگي روزمره را
بيابد. نتيجهاش اين است كه هر جا كه دوست داشت و هرطور كه غريزه طبيعياش
خواست، رفتار مي كند. مثلا در يكي از قسمت ها وقتي زن و شوهر همسايه براي
مهماني به خانه آنها آمدهاند، او در تمام طول مهماني، شوخي هاي معناداري
با مرد همسايه مي كند. در اين سريال، آن چه بيش از هر چيز تبليغ مي شود،
رفتارهاي جنسي زننده است.
سفري ديگر
بعد از پايان ويكتوريا، پخش
سريال «سفري ديگر» به جاي اين مجموعه شروع شده و البته الان قسمت هاي
پاياني آن در حال پخش هستند. داستان اين يكي، جالبتر است. يك زن و مرد كه
با هم رابطه نامشروع هم دارند، براي ثروت رييس مرد كه 70 سالي سن دارد،
نقشه مي كشند. بهاين ترتيب زن جوان به پيرمرد نزديك مي شود و با او ازدواج
مي كند. او پس از اين ازدواج، همچنان با دوست پسرش رابطه دارد و هر شب كمي
سم در غذاي پيرمرد مي ريزد تا بالاخره او مي ميرد و آنها صاحب ثروتش مي
شوند. اما شخص سومي كه يك كارگر است وارد زندگي اين زن و مرد مي شود.
داستان طوري پيش مي رود كه قرار مي شود اين كارگر با آنها زندگي كند.
اينبار زن به جاي دوست پسر قديمي، رابطه با اين كارگر تازه وارد را ترجيح
مي دهد و با عشوهگري سعي مي كند به او نزديك شود. جالبتر خواهد شد اگر
بدانيد كارگر جديد كسي نيست جز همان پيرمردي كه به زور سم كشته شد. حالا
روح او در بدن اين كارگر آمده و... بهاين ترتيب، تناسخ را هم به آموزه هاي
فارسيوان اضافه كنيد، لطفا!
و چند حرف ديگر
البته نمي شود
داوري جزمي كرد و قاطعانه گفت هر چه در فارسيوان نشان داده مي شود شبيه
همين مجموعههاست. اين شبكه، نمايش هاي غيراخلاقياش را پشت مجموعههايي
پربيننده و معروف مانند «فرار از زندان» و«24» پنهان مي كند. حتي براي
كودكان، هم سريالي جداگانه نمايش مي دهد. بهتازگي هم لابهلاي سريالها،
كليپهايي از خوانندگان جوان ايراني پخش مي كند. آنچه تاكنون از فارسيوان
ديدهايم، قطعا همه ظرفيت اين شبكه نيست. آنها هنوز خودشان را وارد حوزه
هايي مثل مجموعهسازي و پخش برنامه هاي زنده نكردهاند. هيچ بعيد نيست كه
در آينده اي نزديك، فارسيوان برنامه زنده هم بگذارد كه در آن صورت، حتما
مخاطب بيشتري خواهد داشت. آنچه فارسيوان نشان مي دهد شايد در فرهنگ غرب،
طبيعي و پذيرفته شده باشد. حتما، ايراني ها هم درباره اين مسائل حرفهايي
شنيده اند و اطلاعاتي دارند. اما نكته، اينجاست كه تاكنون اين مسائل تا
اين اندازه هدفمند، دنبالهدار و در دسترس، در اختيار جامعه ايراني نبوده
است. آيا كسي صداي زنگ خطر را مي شنود؟!
به گزارش فارس پروفسور حسین باهر گفت: دلایل مختلف
اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی، اخلاقی و سیاسی در بالا رفتن سن ازدواج جوانان
تأثیرگذار است. وی افزود: بررسیهایی در رابطه با دلایل تأخیر ازدواج
جوانان در ایران انجام دادم که 40 دلیل گردآوری شد.
این روانشناس
درباره عوامل اقتصادی موثر بر بیمیلی جوانان برای ازدواج عنوان کرد:
مشکلات اقتصادی، مسکن، تهیه وسایل زندگی، مهریه سنگین، بیکاری، رفاه زدگی
برخی از جوانان و فقر خانوادگی، از مهمترین دلایل اقتصادی موثر در تأخیر
ازدواج جوانان است. باهر، فقر مالی خانوادهها در تأمین امکانات ازدواج
فرزندانشان را از عوامل موثر در تأخیر ازدواج دانست و اظهار داشت: مادی
بودن قوانین مانند زندانی شدن جوانانی که قادر به پرداخت مهریه نیستند موجب
ترس آنها از ازدواج میشود.
این استاد دانشگاه شهید بهشتی
هزینههای سنگین عقد و عروسی را در تأخیر ازدواج موثر دانست و پخش فیلمهای
مختلف در برنامههای ماهوارهای را موجب الگوبرداری جوانان از فرهنگ غرب
دانست و بیان کرد: در اثر گرایش جوانان به این فرهنگ، زندگی مجردی و
بیمیلی به ازدواج در جامعه رشد مییابد. وی درباره مسایل فرهنگی که سن
ازدواج را بالا میبرد، عنوان داشت: ادامه تحصیلات به ویژه توسط دختران،
مدرن شدن زندگی، الگوپذیری جوانان از غرب و تمایل آنها به زندگی مجردی،
تزلزل ارزشهای سنتی و مهاجرت فرهنگی، از مهمترین دلایل فرهنگی برای بالا
رفتن سن ازدواج است.
این استاد دانشگاه شهید بهشتی درک نکردن
تفاوتهای زن و مرد و رسیدن به کمال معنوی از طریق ازدواج را یکی دیگر از
عوامل تأخیر در ازدواج دانست و با اشاره به ناهنجاریهای موجود در خانواده
تصریح کرد: شکست والدین در زندگی و درگیریهای مداوم آنها موجب عدم تمایل
آنها برای ازدواج فرزندانشان میشود.
این روانشناس درباره مسایل
اجتماعی و اخلاقی که موجب عدم تمایل جوانان به ازدواج میشود، بیان کرد:
گرایش به جامعهگریزی، تنوعطلبی جوانان، مسئولیتگریزی، ترس از طلاق و
شکست در زندگی آینده، ترس از خیانت همسر، رواج مردسالاری و زنسالاری و
رقابت بین آنها، مهمترین دلایل اجتماعی هستند که تمایل جوانان را به ازدواج
کاهش میدهند.
وی مداخله خانوادهها در زندگی جوانان را یکی دیگر
از دلایل بالا رفتن سن ازدواج دانست و افزود: اعتیاد برخی از جوانان به
مواد مخدر نیز موجب ترس بسیاری از دختران از ازدواج میشود. این استاد
دانشگاه شهید بهشتی کاهش قبح دیر ازدواج کردن را نسبت به گذشته موجب بالا
رفتن سن ازدواج دانست و اظهار کرد: در گذشته دیر ازدواج کردن امر ناپسندی
بود اما امروزه این موضوع به یک امر بسیار عادی در جامعه تبدیل شده است.
باهر،
افسردگی و اضطراب، بیتوجهی به مسایل دینی، ترس از تعهد متقابل را در
تأخیر ازدواج موثر دانست و با اشاره به تمایل بسیاری از جوانان به ازدواج
برای برطرف کردن نیازهای جنسی، گفت: هدف اصلی از ازدواج باید رسیدن زن و
مرد به کمال باشد همچنین رواج بیبند و باری و مبهم بودن آینده جوانان در
کاهش ازدواج موثر است.
ادامه مطلب
پدر
شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا
می آورد، کمال اون بچه رو در روشی می گذارد که دیگران با اون رفتار می کنند
و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت:
یک روز که شایا و پدرش
در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند. شایا
پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟! پدر شایا می دونست که پسرش
بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که
اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها میکنه. پس به
یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟!
اون بچه
به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش
گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در
تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم...
درنهایت
تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا
شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره!
یکی از هم تیمی های شایا نزدیک
شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند
قدمی جلو آمد و آروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و
توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر
تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...اما بجای اینکار،
اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند :شایا، برو به
خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شایا به خط اول ندویده بود!
شایا
هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول
رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز
بگیره وشایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا
انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2،
بدو به خط 2 !!! شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط
خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند.. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه
داد زدند : برو به 3 !!! وقتی به3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و
فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...!
شایا به خط خانه دوید و همه
18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک
ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...
پدر شایا
درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت:
اون 18 پسر به کمال رسیدند...
هیچ
کدوم ما کامل نیستیم و جایی از وجودمون ناتوانی هایی داریم اطرافیان ما هم
همین طورند پس بیاید با آرامش از ناتوانی های اطرافیانمون بگذریم و درک کنیم و زندگی کنیم . بلکه با عشق، هم خودمون رو به سمت
بزرگی و کمال ببریم و هم اطرافیانمون رو.
ادامه مطلب
| Design By : Night Melody |



